تبليغاتX
گروه موسیقی مهرگان
يکي ساز فرسوده در خانه داشت، به بازار شد،در حراجش گذاشت.
غبار زمان بر رخش ريخته، زبان بسته،يک عمر آويخته!
گسسته،گشوده،زهم تارها، چنان در خموشي،که ديوارها.
براو سال ها کس نيازيده دست مگر بغض او را تواند شکست!
فرو خفته در پرده هايش نفس، بسا لال مانده ز بيم عسس
فروشنده فرياد آغاز کرد. دو دينار قيمت بر آن ساز کرد.
چو تکرار و اصرار،بسيار رفت؛ به سختي بها تا سه دينار رفت!
جمالش نه در خورد بازار بود يکي برده بي خريدار بود!
نوازنده را غم بر آتش نشاند، نهيبي دلش را به آتش کشاند.
سبک،دست لرزان فرا پيش برد، غبار از رخ همزبانش سترد.
به هر سيم دست نوازش کشيد، ز آوازش بانگ موافق شنيد.
به سامان رساندش ز آشفتگي، رهانيدش از آن فروخفتگي.
سزاوار سر پنجه آراستش به حالت همان شد که مي خواستش
چنان گرم با ساز دمساز شد؛ که درهاي هفت آسمان باز شد.
دو همدرد-پرورده دست غم- فتادند از جان و از دل به هم!
شکستند بي پرده بغض گران، ز جور زمانه حکايتگران.
نوايي چنان دلکش و دلنواز. که هر رهرو از ره فروماند باز!
جهاني از آن حال خوش در شگفت، که آتش به دل هاي شان در گرفت.
دو همدل خريدند بازار را! فزودند جوش خريدار را
به سوداي آن ساز خاطرنواز؛ ز هر سو همه دست ها شد دراز!...
فروشنده اين بار گفت از هزار! سه چندانش افزوده شد بيست بار!
شگفتا!نوازنده بينوا، نمي گشت ديگر ز سازش جدا!
سر از سيلي سرخ غيرت نتافت ز همت حياتي دگرگونه يافت.
هنر را نه همسنگ کالا گرفت؛ بدين شيوه اش کار بالا گرفت.
چو همت کند با هنر آشتي؛ جهان از تو باشد چه پنداشتي؟!

 


::: |+| نوشته شده توسط فرهاد ریحانی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 18:38 :::